تبليغاتX
هنر كاهگلي





















هنر كاهگلي

تابلوهاي برجسته كاهگلي

سلام دوستان .. مدتيست  ديگه دل و دماغي برام نمونده تا به وبم سر بزنم .....خيلي دلم گرفته ..دلگيرم از همه مسئوليني كه در يزد قول همكاري ميدادند ولي در وسط گود تنهايم ميگذاشتند البته از خشونتهاي  بعضي از مسئولين بگذريم زماني كه رئيس جمهور به يزد آمد طي نامه اي  به ايشان مشكلاتم در ادارات توضيح دادم وپس از مدتي يكي از همان مسئولين به من زنگ زد وبا كلي فيلم بازي حرفهايم را دروغ جلوه داد و....... حال حرف هنرمنداني كه هنرشان را در پستوي دلشان نگه اشته اند ميفهمم متاسفانه در اين حكومت هر كس پارتي داشته باشد به راحتي مشكلاتش حل ميشود ولي اگر پارتي نباشد كه واويلا  بگذريم من نيز مانند ديگر هنرمندان اين شهرهنرم را به پستو خانه دلم ميسپارم و با هجرت ازشهرم هنرم را به فراموشي ميسپارم وديگر يادي از آن نميكنم  وديگر مزاحم صبحانه كارمندان دولت  در سازمان بيمه تامين اجتماعي نميشوم  حرفهايم را سرگشاده و بدون سانسور مينويسم ونيز همچين نامه هايي را به دفتر رياست جمهوري نيز نوشته ام ولي همه خوابند ............بگذريم هنرمند هميشه جان دارد وهميشه حرفي براي گفتن من نيز سعي ميكنم در برابر مخالفتهاي مسئولين ايستادگي ميكنم وبا آموزش هنرم به سايرين سنگ محكمي به پيشاني مسئولين ميكوبم  البته در ايران مرسوم هست تا كسي ايستاده و حركتي ندارد مشكلي نيست ولي همينكه قدمي بردارد و در پي نوآوري برخيزد سنگهاي مختلفي از سوي مسئولين به سوي وي پرتاب ميشود تا بتوانند خودي نشان دهند  به حر حال صميمانه از پيشنهادات و انتقادهاي شما دوستانم كمك ميگيرم تا بتوانم هنر ايراني را در جهان به نظاره بكشم  پس شما دوست عزيز به من كمك ميكنيد تا بتوانم در راهم موفق باشم ؟ 

+نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت0:39توسط جمال نکوهی | |

سلام دوستان /از اينكه به وب من سر ميزنيد ممنونم /آيا تا به حال اسم نقاشي قهوه خانه اي را شنيده ايد ؟آيا ميدانيد اين هنر در چه وضعيتي قرار دارد ؟  ....هنري مختص ايران زمين كه رو به فراموشي است ..ديروز در برنامه خانواده چيزي را ديدم كه باور كردني نبود ..مهمان برنامه آخرين بازمانده اين هنر آقاي استاد فراهاني بود يعني تنها و آخرين استاد اين هنر باورتون ميشه ؟ آخرين استاد ..گله مند بود كه كسي كمك نميكنه تا اين هنر گسترش پيدا كنه يعني از سوي دولت هيچ جايي براي آموزش اين هنر اختصاص داده نشده و ايشان نيز فرموند تا من زنده هستم  كاري كنيد بتونم اين هنر را با آموزش به افراد ماندگار كنم......ببينيد هنر دركجاي ايران قرار دارد كه هنر آن رو به فراموشي است ...حالر بيائيد باهم  در سايتهاي مختلف خبري و ادري و دوستان  اين مو ضوع را مطرح كنيم و عاجزانه از مسئولين بخاهيم براي اين استاد بزگوار كاري انجام شود قبل از اينكه او را از دست بدهيم  هر چند كه توي گوش مسئولين پنبه فرو رفته است //موفق باشيد

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت19:50توسط جمال نکوهی | |

سلام دوستان //منم حالا ديگه يه مسافر شهر غريبم ..يه بي نام و نشون ...يه غريبه توي اين شهر ...هيچ وقت به فكرم هم خطور نميكرد يه روزي وطنم را ترك كنم  ولي چاره جز اين نداشتم ...همه ما وقتي توي شهر خودمون هستيم معني غريبي را نميفهميم ولي وقتي از آن جدا ميشيم تازه ميفهميم كه چه چيزي را از دست داديم.....دوستان قدر وطنتان را بدانيد كه هيچ جاي دنيا مثل وطن انسان نميشه ....خدا ريشه اين مسئولين را بخشكونه كه با اين طرههاي مذخفشون باعث بي رونقي بازار ميشوند وبه اسم تحول اقتصادي ما ها را گرفتار ميكنند مخصوصا دكتر م ح خودمون كه خيلي دلم ازش پره ولي چه سود ؟........خيلي دلم براي يزد تنگ شده مخصوصا مردم مهربان و فهيمش كه لنگه ندارند به هر حال دوستون دارم دوستاي گلم بله شما كه هر ز گاهي با پيامهاتون دلم را تسكين ميدهيد ....اميدوارم به زودي به  آرزوهاتون برسيد ////خدانگهدارتون ....خشت و گل نم خورده     

+نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت0:39توسط جمال نکوهی | |

سلام دوستان امروز 22/2/88هست و من 5روز است كه زادگاهم يزد را به خاطر مسائل كاري ترك كرده ام  آخرین روزي كه توي يزد بودم به طور اتفاقي گذرم به كوچه پس كوچه هاي قديمي يزد افتاد لحظه اي مكث كردم ودر زير يكي از دالنهاي قديمي  توي ماشينم نميدانم چي شد دلم براي شهرم سوخت ومقداري گريه كردم افسوس ميخورم كه شهري به اين زيبايي به خاطر كارشكني وعدم رسيدگي مسئولين محترم دولت رو به تخريب هست شهري كه اگر درب خانه اي را بزني وچيزي را طلب كني دست خالي برنميگردي كه هيچ با مهمان نوازي صاحبخانه نيز روبه رو ميشوي دوستان يزدي قدر شهرمان را بدانيد شهر زيبايي داريم واين را من حالا كه مجبور به ترك آن مباشم متوجه هستم روزي كه به سمت بندر حركت كردم در جايي كه شهرم يزد تمام ميشد نگاهي برگرداندم و براي آخرين بار با قطرهاي اشك از آن خداحافظي كردم خيلي كارها براي يزد در نظر داشتم انجام دهم ولي افسوس كه مسئولين محترم چون كوه جلويم را گرفتند و نمونه بارز  آن شهردار سابق آقاي شايق كه خدا را شكر بر كنار شد  و نیز مسئولین محترم سازمان بیمه تامین اجتماعی و.........خب بگذريم من به بندر عباس آمدم البته پدر و مادرم نيز براي چند روزي همراهم آمدند اكنون اينجا همسايه خدا هستم يعني منزل ما ديوار به ديوار مسجد هست واين توفيق را خداوند به من داده تا در كنار او باشم ///كارها نيز استارت خوده وبه زودي شلوغ ميشود البته به خاست خدا // به زودي نيز عكسهايي از اينجاميگذارم تا آشنا شويد //تا ديدار بعد خدا نگهدار  

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت1:30توسط جمال نکوهی | |

سلام دوستان درمورد مزار سهراب سپهری باید بگویم با توجه به وجهه سهراب در بین هنر مندان اگر سری به مزار این مرد بزنید در اولن نگاه در میابید که چقدر هنر مند در اینروزها حقیر میشود البته به تازگی سنگ مزار سهراب تعویض گردیده که اگر ببینید متحیر میشوید در پائین سنگ مزار مانند تیتر تلوزیون نام و شماره حکاک نوشته شده که مایه شرم هر ایرانی هست نمیدانم جایی دیگه برای تبلیغات نیست ؟ اگه روزی سنگ مزار شما جایگاه تبلیغات شود چه میکنید؟البته اگه سهراب علامه فلانی میشد این چنین نبود وهر سال برایش سالگرد میگرفتند و هزاران خیابان به نامش میشد ودر تلوزیون نیز برایش سالیانه چندین مرتبه زندگینامه اش پخش میشد وخانواده اونیز به مسائلشان پرداخته میشد ولی افسوس که او سهراب هست و هنرمند نه علامه آیا دوست داری با کمک هم به مزار این مرد بزگ سر وسامانی بدهیم ؟ البته به مسئولین باید بار دیگر به خاطر تحقیر هنرمندان تبریک عرض کنیم  ..شما نیز اگر در گوگل نام مزار سهراب را سرچ کنید میتونید عکس آن را ببینیدو اگه دیدید نظرتون را برایم بنویسید /// پاینده باد ایران و ایرانی  

+نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت20:48توسط جمال نکوهی | |

سلام دوستان آیا میدانید مزار سهراب سپهری چه خبر شده ؟           راستی به نظر شما مسعولین در یزد چه کوتاهی نسبت به یک هنر مند کرده اند ؟  

+نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت12:30توسط جمال نکوهی | |

سلام دوستان

سال نو ونوروز باستاني را به همه شما تبريك عرض ميكنم و اميدوارم سال خوبي را در پيش داشته باشيد همانطور كه در آرزوهاتون به آن فكر ميكنيد و مطمئن باشيد به آرزوهاتون ميرسيد

 ازاينكه به وبلاگ من سر ميزنيد سپاسگذارم

اگه حال داريد مطالعه كنيد

مدتي است به علت مسائل كاري كمتر به وبم سر ميزنم واين روزها بيشتروقتها مسافر هستم زندگي من دستخوش تغيرات زيادي شده وبه دنبال اين تغيرات مجبورم شهر خودم يزد را ترك كنم وبه شهر بندرعباس نقل مكان كنم واز مهرباني مردمان يزد دور باشم مردماني كه با آنها بزرگ شدم &با آنها نفس كشيدم وبا آنها زندگي ودوست داشتن را آموختم ////حال كه مجبورم آنها را ترك كنم بغض سنگيني توي  گلويم جا گرفته *خاطره هاي زيبايم ازكوچه هاي كاهگلي و آثار باستاني ومردمان مهربان شهرم از جلوي چشمانم ميگذرد /حال تو اي دوست عزيز قدر شهرت را بدان تا روزي حسرت آن را نخوري //شايد بعضي از دوستان بپرسند كه هنر خود را چه ميكنم و به كجا ميسپارمش //گوشه اي از زندگيم را مينويسم تا بيشتر با من آشنا شويد //من از كودكي علاقه زيادي به نوآوري واختراع داشتم ولي به علت نبود امكانات به سرگرميهاي كوچك دست ميزدم و بارها با خطراتي مانند كوري چشم وبرق گرفتگي روبه رو شدم ولي هر بار در يك قدمي خطر متوقف ميشدم البته به خاست خدا ....كمي كه بزرگتر شدم وبه مدرسه رفتم واين در حالي بود كه ذهنم در مورد هرچيزي سئوال داشت وكسي پاسخ آن را نميداد ...يادمه هميشه با پيچ گوشتي به سراغ راديو و تلوزيون ميرفتم ودر نقش جراح ايفاي نقش ميكردم در آن دوران خلاقيت زيادي داشتم و مرتب با چوب ويا گل ويا سيمهاي مفتولي اجسام مختلف ميساختم مانند دوچرخه وماشين ولوازم آشپزخانه و غيره خلاصه كمي بزرگتر شدم به مدرسه  راهنمايي رفتم وبا معلمين خوب وبد روبه رو شدم بعضي از آنها زبانشان كابل و كتك بود وبعضي نيز مهربان و من نيز در همان دوران از راه قانون با آنها صحبت ميكردم البته معلم محترم است وقابل احترام ولي كسي كه معلم باشد نه معلم كاراته كاروبزن بگذريم در دوران راهنمايي يكي از معلمين هنر سر كلاس نقاشي مرا تشويق كرد و پيشرفت هنري من از همان زمان شروع شد //مدتي گذشت وبه دبيرستان رسيدم مدتي گذشت وتمايل پيدا كردم به كار آزاد وبه شغل برق ساختمان كه شغل پدرم بود مشغول شدم وسپس به برق صنعتي مشغول شدم و بعد از مدتي به تعميركاري تلوزيون مشغول شدم ومجدد به برق ساختمان برگشتم وتخصصي كار كردم در آن زمان 16ساله بودم وبه طور اتفاقي به كلاس نقاشي رفتم و با استاد گرجي آشنا شدم(استاد گرجي ازاساتيد بنام هنر در يزد ميباشد)استاد خيلي هواي من راداشت وكلي با هم رفيق شده ايم

خلاصه مدتي به كلاس هنر رفتم وبه خدمت سربازي در تهران عازم شدم دردوران سربازي من لباس شخصي بودم ومرتب براي بازديد نگارخانه ها و مو زه هنرهاي معاصر ميرفتم وهمچنين در كلاسهاي هنري شركت ميكردم وبراي خودم دوران هنري مفيدي داشتم وحتي در محل خدمتم نيز نقاشي را ادامه ميدادم ونيز كار برقي را انجام ميدادم  خلاصه سربازي تمام شد وبا آنكه پيشنهاد كاري تهران داشتم به يزد بازگشتم مدتي گذشت ومن ازدواج كردم با دختر خاله دختر خاله خواهرم كه دختر خاله خودم نيز هست در يزد مدتي برقكار ساختمان بودم وبعد از مدتي دوربين دنده عقب خودرو را اختراع كردم وبه عنوان اولين نفر در ايران شروع به كار كردم مدتي گذشت ومن كه سرمايه اي نداشتم رو به شكست رفتم وهرچه براي مسئوليني نظير استانداروفرماندارورياست پارك علم وفن آوري وغيره  ناليدم تا فقط  مقداري وام به من بدهند تا بتوانم ادامه بدهم فريادم به جايي نرسيد وبه ناچار شكست را پذيرفتم واين اولين شكست وبهترين تجربه كاري من بود مجدد به كار برق بازگشتم واينبار وارد بحث جديترين سيستمهاي امنيتي دزدگير و دوربين مدار بسته شدم وكلي مطلب جديد آموختم مدتي كه گذشت حرفه اي كاركردم ويكي از روزها در تهران با استاد اسماعيلي آشنا شدم او در زمينه حجم سازي كار ميكرد من نيزتمام پول سفر را تقديم استاد كردم و مقدمات حجم را آموختم وبه يزد بازگشتم و در يزد تمام پول پس اندازم را خرج كارگاه كردم و آنجارادخترم كه 5روزه بود افتتاح كرد گكارگاه يكسال پا برجا بود ودر اين دت در نمايشگاههاي مختلف شركت كردم و با اساتيد مختلف آشنا شدم مذخف ترين نمايشگاه تهران بود چون همه آثار من را با قيمت نخود كشمش مقايسه ميكردند خلاصه مدتي  گذشت وگارگاه را جمع كردم البته در مدتي كه كارگاه داير بود كار آموزاني داشتم كه هر كدام به سويي رفتند خيلي تلاش كردم تا بزرگترين ماكت سنتي يزد را بسازم كه آنهم بعلت نداشتن پارتي منحل شد و به جاي آن ماكت چند ميليوني ساخته شد كه عمر آن هنوز به سال نكشيده تمام است اكنون من ماندم هنري كه در پستوي نهانخانه دلم نگه داري ميكنم تا آثيب ادارات دولتي به آن نرسد و هرزگاهي با خلق اثري به آن آرامش ميدهم  مدتي تلاش كردم تا يكي از آثار تاريخي يزد كه رو به تخريب است را به مركز نمايش آثار هنري تبديل كنم كه با مخالفت شديد ادارات دولتي روبه رو شدم نظير شهرداري وبعضي از كارمندان ميراث فرهنگي البته طرح مرمت واحيا به تائيد مسئولين رسيده است ومشكل فقط مقداري عيدي كارمندان وپارتي است كه بنده زير بار آن نرفتم البته كارمندان شهرداري علاوه بر عيدي مخارج ساليانه هم دارند من نيزطرح را نيمه كاره رها كردم  و اكنون در بندر عباس در حال راه اندازي شركت با زمينه كاري سيستمهاي مداربسته ودزدگير ميباشم  البته دوستداران هنر منتظر نمايشگاه بنده در شهر بندرعباس باشند چون من هرگز هنرم را به فراموشي نميدهم و پس ازمن دخترم ياسمن كه اكنون 3سال دارد هنر من را زنده ميكند شماره تماس من 09138554866 هست اگه درمورد آثارم سئوالي داشتيد در خدمتم  راستي اگه بد تايپ كردم شما درست بخونيد و مرا عفو كنيد از دوستاني كه مرتب به من سرميزنند بينهايت سپاسگذارم  اميدوارم به آرزوهايتان برسيد خدا نگهدارتان

جمال

+نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت14:21توسط جمال نکوهی | |

سلام دوستان  از اينكه چند روزي  غيبت داشتم متاسفم ....امروز پس از چند روز تلاش متخصان كيف ابزار من وزحمات بي دريغ بنده دراطاق عمل روي ميز نهار خوري لب تاب من از بيهوشي كامل ويا كما جان سالم بدر برد وبا چند مرتبه اوراق شدن  وفشردن كليد پاور بهوش آمد وبا چند عطسه خطري شروع به كار كرد وفعلا در حال آماده شدن براي سفر به تهران ميباشد تا به همراه بنده در كلاسهاي آموزشي الكترونيك شركت كند البته با دست و پاي شكسته  درحال حاظر مسافر هستم  بعدا ميام واز اتفاقات جديد زندگيم براتون ميتعريفم از دوستان گلم كه مرتب جوياي احوالم بودند بينهايت سپاسگذارم مخصوصا شهردل عزيز     به اميد ديدار

+نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت16:38توسط جمال نکوهی | |

سلام دوستان   من به تازگی از مسافرت برگشتم /جاتون خالی خوش گذشت //از دوستانیکه مرتب به من سر میزنند سپاسگذارم //نت بوکم دل درد گرفته وروشن نمیشه تا وقتی خوب نشه نمیتونم بیام آخه من پادار اون هستم شما هم برای بهبودیش دعا کنید چون او درد لاعلاج گرفته ودر سانحه دلخراشی اتصالی کرده و دکتر ها جوابش کردند حالا هم بی هوش توی کیفش لالا کرده و نیت دارم او را به تیغ جراحی تعمیرگاه بدهم  /// راه اندازی کارگاه جدیدم نیز به علت عدم همکاری مسعولین فعلا متوقف شده است //تا دیدار بعدی خدا نگهدارتون ///

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت10:24توسط جمال نکوهی | |

سلام به شما هنر دوستان عزيزم.. چند روزي به مسافرت رفتم به بندر عباس وزياد به وبم نميام البته اگه رطوبت خرابم نكرد وبرگشتم مطالب جالبي ميگذارم آخه رطوبت با خشت و گل رفيق نيست .....از شما هم كه به من سر زديد سپاسگذارم  خدا نگهدارتون عزيزان

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت0:8توسط جمال نکوهی | |

  

+نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت18:44توسط جمال نکوهی | |

      

+نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت18:39توسط جمال نکوهی | |

     

+نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت18:19توسط جمال نکوهی | |

+نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت18:14توسط جمال نکوهی | |

+نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت18:7توسط جمال نکوهی | |

+نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت18:6توسط جمال نکوهی | |

+نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت17:58توسط جمال نکوهی | |

سلام دوستان قسمت نظرات اين پست صندو ق انتقادات وپيشنهادات و نقد آثار من من ميباشد با نظرات خودتون من را در بهتر شدن وپيشرفت ياري كنيد پيشاپيش  از شما تشكر ميكنم  براتون آرزوي موفقيت دارم واين گل را به شما هديه ميدهم

+نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت23:14توسط جمال نکوهی | |

سلام دوستان از اينكه به وبلاگ من سر زذيد سپاسگذارم خوشحال ميشم اگه درباره آثارم پيشنهاد و يا انتقاد بدهيد ..... لحظات خوشي را برايتان آرزومندم   

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت23:17توسط جمال نکوهی | |

حکایت زن و خدا

روزی روزگاری زنی در کلبه ­ای کوچک زندگی می­کرد. این زن همیشه با خداوند صحبت می­کرد و با او به راز و نیاز می­پرداخت.. روزی خداوند پس از سال­ها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه ­اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد! زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباس­های مندرس و پاره ­اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب­ آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست!
ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد. اما این بار هم فقط پسر بچه­ ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه ­ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می ­لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه می­کرد! زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید. و دوباره منتظر خداوند شد.
خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت و در را باز کرد...
پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود. پاهای پیرزن تحمل نگه­داشتن بدن نحیفش را نداشت. و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن بست!
شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است!؟
آنگاه خداوند پاسخ گفت:
ـ من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه ­ات راه ندادی!

 

+نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت0:28توسط جمال نکوهی | |

                  حسین بيشتر از آب تشنه لبيك بود

 

           اما افسوس كه به جاي افكارش زخمهاي تنش را

 

                                     نشانمان دادند

 

                    و بزرگترين درد او را بي آبي معرفي كردند

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت23:16توسط جمال نکوهی | |

بنام خداي يكتا

سلام    از اينكه به وبلاگم سر زديد سپاسگذارم  تا حالا تخصصي درباره آثارم توضيح نداده ام امروز ميخواهم يكم تخصصي توضيح بدم  اگه مايل بوديد مطلعه فرمائيد

موضوع تابلوهاي من اكثردرباره فضاها و آداب ورسوم قديم ميباشد در بعضي از آثارم سعي كردم تضاد بين حال وگذشته را نشان بدهم   مهرباني وصميميت گذشتگان در مقابل دنياي ماشيني امروز ورفتار خشن انسانهاي امروزي را نميتوان مقايسه نمود   دربعضي ديگر از آثارم سعي نمودم طرههاي مدرن را با ضمينه كاهگل نشان بدهم  آثارم برجسته / نقاشي / برجسته نقاشي /و حجمي ميباشد  ظاهر مواد بكر رفته در آثارم  ظاهري مثل كاهگل دارند ولي در حقيقت از گل درآن استفاده نكرده ام  جنس مواد من از تركيب چند نوع مواد  ميباشد كه بعد از تركيب مقاومت بالايي بدست مياورد وسخت ميگردد رنگ آميزي در آثار برجسته نقاشي كار ظريف و سختي است  وزن تابلوهايم كمي زياد است البته در حال تحقيق براي بدست آوردن موادي با وزن كمتر ومقاومت بالاتر ميباشم  براري ارسال آثارم به مناطق دور از شاسيهاي منحصر به همان تابلو استفاده ميكنم تا از وارد آمدن ظربه به تابلو وخطكش شدن آن جلو گيري شوم  شيوه ديگر كارمن به صورت طراهي داخلي مي باشد بدين صورت كه مواد را روي ديوار و غيره پياده ميكنم وبه آن فرم ميدهم  در بعضي موارد فضاي مورد نظر را مانند اطاق /پاسيون / مغازه / دفتر كار وغيره را به صورت فضاي قديمي تغير ميدهيم ودرآن شومينه هيزمي / صندلي چوبي وغيره بكار ميبرم  ...... اين بود توضيح مختصري از فعاليت من در شهر تاريخي و زيباي ايساتيس ويا يزد كنوني   درباره فضاهاي كاهگلي بايد بگويم كه قرارگرفتن در آن حتي براي مدت كوتاهي به انسان آرامش ميدهد  در شهر من اينجور فضاها فراوان است البته با معماري بي نظير كه انسان از ديدن آن سير نميشود . هنوز هم در كوچه پس كوچه هاي شهرمن انسانهاي مهربان و مهمان دوست به چشم ميخورد خوشحال ميشويم از شهر ما ديدن فرمائيد        خب بگذريم از شما خواننده گرامي ميخواهم با نظراتتان در مورد آثارم  مرا در ارتقاع سبك و مواد مصرفي وشيوه كارم ياري كنيد اگه از من در مورد آثارم سئوالي داشتيد ميتوانيد در وبلاگم مطرح كنيد ويا با همراهم تماس بگيريد    تامطلب بعدي خدا نگهدار شما

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت23:2توسط جمال نکوهی | |

افسوس آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي مي کنيم...آن زمان دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد... براي آنچه که از دست رفته آه ميکشيم.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت15:29توسط جمال نکوهی | |

همیشه اینگونه بوده است کسی را که خیلی دوست داری

زود از دست میدهی

و این در حالیست که هنوز

خیلی حرفها را به او نگفته ای

مسافر که می رود آنقدر تنها می شوی که نام

روزها رو فراموش می کنی و هیچ فرشته ای

به خوابت نمی آید

آنقدر تنها می شوی که حتی

خودت را هم فراموش می کنی

 پس تا دیر نشده و او

نرفته یادش را گرامی بدار

و قدر تک تک نفس هایش را بدان 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت15:28توسط جمال نکوهی | |

وصیت نامه ی کوروش یزرگ

وصیت نامه ی کوروش یزرگ(شهریار آزادی ها)
من در طول مدت عمر خود هر آرزويی كه داشتم برآورده شد ، دست به هر كاری كه زدم پيروز شدم دوستان و يارانم از تدبير من برخوردار بودند .
دشمنانم جملگی فرمانم را با رقبت گردن نهادند.
قبل از من وطنم سرزمين كوچك و گمنامی بود كه هر سال مورد تاخت و تاز و تجاوز قرار می گرفت و حالا درآستانه مرگ من ، آنرا بزرگترين و مقتدرترين و شريف ترين كشور آسيا به دست شما می سپارم .
من به خاطر ندارم در هيچ جهادی برای عزت ، سربلندی و كسب افتخار برای ايران زمين مغلوب شده باشم . جمله آرزوهايم برآورده شد و سير زمان پيوسته به كام من بود . اما از آنجا كه از شكست در هراس بودم ، خود را از خودپسندي و غرور بر حذر داشتم . حتي در پيروزيهای بزرگ خود ، پا از اعتدال بيرون ننهادم . حال كه مرگ من نزديك است خود را بسی خوشبخت ميدانم زيرا : فرزندانی كه خداوند بر من عطا فرمود همگی سالم و در عين حال عاقل هستند و وطنم ايران از همه جهات مقتدر و پرشكوه می باشد و آيندگان مرا مردی خوشبخت و كامياب خواهند شمرد .
من پيوسته معتقد هستم كه روح انسان پس از خروج از كالبد خاكی ، محو و فناپذير نمی گردد . مرگ چيزی است شبيه به خواب .
در مرگ است كه روح انسان به ابديت می پيوندد و چون از قيد و علايق آزاد می گردد به آتيه تسلط پيدا ميكند و هميشه ناظر اعمال ما خواهد بود پس اگر چنين بود كه من انديشيدم به آنچه كه گفتم عمل كنيد و بدانيد كه من هميشه ناظر شما خواهم بود ، اما اگر اين چنين نبود آنگاه ازخدای بزرگ بترسيد كه در بقای او هيچ ترديدی نيست و پيوسته شاهد و ناظر اعمال ماست از كژی و ناروايی بترسيد .
اگر اعمال شما پاك و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق خواهد يافت ، ولی اگر ظلم و ستم روا داريد و در اجرای عدالت تسامح ورزيد ، ديری نمی انجامد كه ارزش شما در نظر ديگران از بين خواهد رفت و خوار و ذليل و زبون خواهيد شد
من عمر خود را در ياری به مردم سپری كردم . نيكی به ديگران در من خوشدلی و آسايش فراهم می ساخت كه از همه شادی های عالم برايم لذت بخش تر بود .
ديگر بس است ، پس از مرگ بدنم را موميایی نكنيد و در طلا و زيور آلات و يا امثال آن نپوشانيد . زودتر آنرا در آغوش خاك پاك ايران قرار دهيد تا ذره ذره های بدنم خاك ايران را تشكيل دهد .
چه افتخاری برای انسان بالاتراز اينكه بدنش در خاكی مثل ايران دفن شود.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت15:18توسط جمال نکوهی | |

باغ سايز 30*40

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت22:39توسط جمال نکوهی | |

یه روز خدا یک گلی رو از بهشت به زمین فرستاد
و به اون گفت روی زمین برای خود نقطه‌ای پیدا کن تا همون‌جا منزلگاه تو باشه
گل از اون بالا منطقه‌ای رو دید زرد رنگ،
سرزمین وسیع و پهناوری بود
پیش خودش گفت من همین‌جا می‌مونم
رو به خدا کرد و گفت:
خدایا منو همین‌جا قرار بده
خدا گفت گل من اینجا مناسب تو نیست؛
گل گفت خدایا خودت به من گفتی انتخاب کن و من هم اینجا رو انتخاب کردم
خدا گفت:
 نه همین که گفتم
 گل نالید که خدایا تو دل منو آزردی
چرا با من این کار رو کردی
کره زمین می‌چرخید و گل نظاره‌گر زمین بود
ناگهان گل منطقه‌ای رو دید آبی
رنگ آبی که از بالا برق زیبایی داشت
زیبایی و برق رنگ آبی
دل گل رو با خودش برد
گل گفت خدایا من اینجا رو می‌خوام
خدایا من و همین‌جا پایین بزار
خدا گفت گل من اینجا هم مناسب تو نیست
گل گفت خدایا چرا منو اذیت می‌کنی چرا به من سخت می‌گیری
تو دل منو گل آفریدی
شکننده و عاشق و حالا مدام دل عاشق منو می‌شکنی
چرا اون چیزی که بهش علاقه‌مند می‌شم و عاشق رو از من دور می‌کنی
خدا گفت همین که گفتم؛
و کره زمین همچنان می‌چرخید
گل گریه می‌کرد و با چشمان گریان به زمین نگاه می‌کرد
دلش گرفته بود
خسته شده بود
دوری اون دوتا سرزمین خیلی اذیتش می‌کرد
به طوری که از خدا آرزوی مرگ می‌کرد.
دوست داشت زود منزلگاهی رو  پیدا کنه
دیگه براش هیچی مهم نبود عشق مهم نبود، فقط یه چیز مهم بود
دیگه خسته شده بود دوست داشت سریع جایی رو پیدا کنه و توش منزل کنه
ناگهان چشم گل به سرزمینی افتاد سبز و زیبا 
گل پیش خودش فکر کرد و گفت
عجب جایی چقدر اینجا سبزه
سبز مثل برگهام
مثل ساقه‌ام
حتما اینجا جای منه
خدا می‌خواسته من اینجا باشم که نگذاشته او دو مکان قبلی بمونم
آره بابا جای من اینجاست
گل عاشق و دل داده‌تر از گذشته شده بود
عاشق‌تر از گذشته
رو به خدا کرد و گفت خدایا فهمیدم چقدر دوستم داری
تو همین رو می‌خواستی
خدایا منو اینجا قرارم بده
زود باش دیگه طاقت ندارم
خدا گفت گل من اینجا هم مناسب تو نیست
جای دیگه‌ای رو انتخاب کن
گل گریه کرد و گفت:
خدایا چرا با من اینکار رو می‌کنی
من گلم دل منو نشکن
خدایا من با تو قهر می‌کنم
خودت برام جایی پیدا کن
تو برای خواسته‌های من اهمیتی قایل نیستی
خدا گفت: به من توکل می کنی‌؟
گل گفت: هر کاری دوست داری بکن.
خدا دست گل رو گرفت و در تاریکی شب او را در جایی گذاشت.
گل از بس گریه کرده بود خوابش گرفت
و ندید که خدا او را کجا گذاشت.
گل خواب بود که نوری ملایم به چشمش خورد
آروم چشماش رو باز کرد
تا چشماش رو باز کرد
دونه دونه‌های آبی خنک ریخت روی صورتش
گل خیلی تشنه بود
تشنه تشنه
با قطره‌های آب تشنگیش رو بر طرف کرد
با آب چشماشو شست
وقتی چشماش بازتر شد
دید پیر مردی مهربان با وجدی که توی چشماش فریاد می‌زد
داره گل رو نگاه می‌کنه
گل اطرافشو نگاه کرد
خدا اونو گذاشته بود توی یه باغچه کوچک
توی خونه یه پیرمرد تنها
پیر مرد خدا رو شکر کرد
که گلی زیبا توی خونش در اومده
گل‌های دیگه به گل تازه وارد سلام گفتن و از اون استقبال کردن
گل عاشق رو به آسمون کرد و به خدا گفت:
خدایا منو توی این باغچه کوچک گذاشتی
من لیاقتم این بود
یا اون سرزمین‌های قشنگی که دیدم
این بود اون سرزمینی که به من وعده داده بودی
خدا گفت:
اولین جایی رو که دیدی اسمش بیابان بود
جایی که توش آب نیست و خاکش داغه داغه
تو اونجا بیش از چند دقیقه طاقت نمی‌آوردی و می‌مردی
گل گفت‌:
خوب اون سرزمین آبی چی بود
خدا گفت:
اون قسمت دریا بود
دریا پر آبه
آب شور
تو اونجا خفه می‌شدی و می مردی
گل گفت خدایا
اون سرزمین سبز رنگ که هم جنس و رنگ خودم بود چی؟
خدا گفت:
اسم اون سرزمین جنگله
جنگل پر از درخت‌های بلند و تو هم رفته هست
تو گلی هستی کوچک که احتیاج به آفتاب داری
وجود اون درخت‌های بلند به تو اجازه نمی‌داد که آفتاب بخوری
تو بدون آفتاب خشک می‌شدی و می‌مردی
گل گفت:
اینجا کجاست
خدا گفت:
اینجا باغچه کوچک پیرمردیه که به تو می‌رسه
آبت میده، کود برات می‌ریزه، مواظب حشره‌های موذی روت نشینه ...
گل گفت: خدایا پس چرا تو منو آنقدر عاشق کردی
چرا اونجاها رو به من نشون دادی
خدا گفت:
همه اینها بخاطر این بود که بفهمی و کاملاً درک کنی که من چقدر تو رو دوست دارم
اگر از اول می‌آوردمت اینجا این قدر که الآن می‌دونی دوست دارم اون موقع نمی‌فهمیدی
من تو رو اونقدر دوست دارم که دلم نمی‌خواد تو سختی بکشی
اگر توی صحرا می‌مردی صحرا هم از مرگ تو غمگین می‌شد و دل مرده می‌شد
من هم به خاطر تو هم بخاطر صحرا این کار رو نکردم
صحرای منم قشنگه پر از زیبایی‌هاست
اگر تو توی دریا می‌مردی هم دریا ناراحت می‌شد هم ماهی‌های توی دریا
تو خودت می‌دونی چقدر دریا قشنگه و زیبا
اگر توی جنگل می‌مردی جنگل از قصه دق می‌کرد و خشک می‌شد
اونوقت تمام حیوان‌ها هم می‌مردن
حالا می‌بینی من همه شما رو دوست دارم
گل و دریا و صحرا و هر چیزی که توی دنیاست
همتون زیبا هستین و زیبا
گل گفت خدایا منو ببخش تو چقدر مهربون هستی و ما چقدر نادون
اما یه چیزی روی گل مونده بود
رنگ گل از داغ عشق سرخ سرخ شده بود.
سرخ سرخ.گل

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت15:24توسط جمال نکوهی | |

 

 

باران می بارد امشب

باران میبارد امشب دلم غم دارد امشب آرام جان خسته ره میسپاره امشب
در نگاهت مانده چشمم شاید از فکرسفر برگردی امشب از تو دارم یادگاری
سردی این بسه رو پیوسته بر لب قطره قطره اشک چشمم میچکد با نم نم باران به دامن
بسته ای بار سفر را با تو ای عاشقترین بد کرده ام من رنگ چشمم رنگ دریاست سینه من دشت غم هاست
یادم آید زیر باران با تو بودم با تو تنها زیر باران با تو بودم زیر باران با تو تنها
این کلام آخرینت برده زندگی را از سر من گفتی شاید بیایی از سفر اما نمیشه باور من
رفتنت را کرده باور التماسم را ببین در این نگاهت زیر بارا ن گریه کردم بلکه باران بشوید از گناهم

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت20:13توسط جمال نکوهی | |

شماره تماس ۰۹۱۷۶۵۵۸۹۷۱

+نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت9:32توسط جمال نکوهی | |

                                            رد پا

تصويري داشتم خيال كردم كه در ساحل رؤيا با خدا قدم ميزنم   درآسمان تصويري از زندگي خود ديدم  همه جارد پاي خدا بود وقتي در آخرين تصوير زندگيم روي شنها نگاه كردم دديدم كه گاهي فقط يك رد پا ميبينم  دريافتم در سخت ترين مواقع زندگيم بود       از خدا پرسيدم :خدايا  فرمودي اگر به تو ايمان اورم هرگز تنهايم نميگذاري     چرا در سخت ترين مواقع زندگي رد پايي از تو نميبينم  چرا در آن مواقع تنهايم گذاشتي     

فرمود

             فرزند عزيزم

                                تو را                         

                   دوست دارم

وهرگز تنهايت نخواهم گذاشت

در سخت ترين اوقات يك رد پا ميبيني وآن رد پاي من است كه تو را به دوش كشيده ام 

 

 

 

 

 

خدا يا

دوستت دارم و تنها تورا مي پرستم

مرا ببخش و به من در ترك گناهان و كمك به ديگران ياري كن  

خدا من در آرزوي ديدار مهدي موعود هستم

آرزويم را بر آورده كن

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت21:33توسط جمال نکوهی | |